4شنبه 18مهر97
سلام به همه دوستان و عشقولای خودم. این روزا خیلی دیر به دیر میام به وبلاگ تون کمی مشغول کارهای زندگی شدیم. ازمهمترین اتفاقات این مدت سفر شمال با دایی جوناو بازگشایی مدارس و مراسم عاشورا و غزل های عاشورایی دخترم بود.
آویسا خانم بزرگتر شده و خانم تر و البته گاهی افسار کارها از دستش در میره. کنجکاویش در برخی موارد بیشتر. روز دیدار با معلم روز خوبی در کنار خانم ترابیان عزیز بود با تعاریفی که از دخترجان کردند کلی بر خود بالیدیم. معلم امسالشون هم بسان پارسال بسیار مهربان و روانشناسانه برخورد می کنند و خداروشکر از این جهت آویساجان شانس بسیار آورند. البته تا به الان.
قبل شروع مدرسه و آغاز مهر در راه بازگشت از شمال بودیم که از مدرسه با اینجانب تماس گرفتن که در جشن شکوفه ها که قرار بود از طرف وزراتخانه تشریف بیاورن آویسا جان برای خواندن اشعاری شرکت بنمایند و کلی خواهش که حتما دخترک را به مراسم برسانم. با تمام سختی که داشت هماهنگ کردیم و صبح خود به مدرسه رساندم بعد مراسم عمه جان زحمت کشیدن و ایشان را تحویل گرفتند. و کلی از اینکه همه آویسا رو می شناسن و در مدرسه معروف شده برایم تعریف نمودن. بعد از آن خانم باقرزاده معاونت آموزشی تماس گرفتن و کلی تشکر کردن و بسیار از غزل مولانایی که آویسا جان خوانده بودند که انتخاب آن هم با همفکری بنده و معلم مشاعره انجام گرفته بود، تعریف نمودند. خلاصه دخترکمان با کلی جایزه و تشکر به خانه برگشت. تا فردا برایش شروعی باشد برای آغاز سال تحصیلی جدید. سال تحصیلی که هر صبح با خواندن متن عربی و شعر سوره های قرآن توسط آویسا اجرا میشد.
در این مدت برنامه مشاعره عاشورایی داشتیم. که با جلسات بین مریضی رفتیم و غزل رو گرفتیم و مثل همیشه دخترک یکه تاز میدان شد.
از اتفاقات دیگر برگزاری برنامه مشاعره ای در دانشگاه الزهرا بود که با پیشنهاد آزیتاجون تصمیم گرفتیم آویسا را شرکت بدهیم. بعد رفتن به محل برگزاری و هماهنگی در سالن نشستیم .
با تمام شدن مشاعره عاشورایی غزل خواندن آویسا داشت به خاطر طولانی شدن مراسم کمرنگ میشد. با حضور به موقع دخترک و درخواست از مجری برنامه به سن رفت و الحق بسیار زیبا اجرا کرد.
روزهای دخترم شده پر از مدرسه و کمی اداره و باقی در خانه. بعد اومدن آویسا کمی ناهار و استراحت. بعدش رهسپار منزل. بعد رسیدن به خونه جنگ خواهر برادری شروع میشه.
علی کوچولو بسیار زیرک و اذیت کن شده اند. و تا خواهری جانشان مشغول تکلیف میشوند اذیت هایشان شروع میشود.
گاهی آنچنان در سطح جنگ جهانی.
کماکان شیرین زبانیشان پابرجاست و گاهی آنچنان پای منبر میروند که خندمان می گیرد که این بچه 4ساله این کلمات از کجایش در می آید و تا موضوع رقابتی میشود آنچنان با هنرمندی گوی سبقت را میبرد که نگو و نپرس.
علی اینقدر من رو اذیت نکن. مجبور میشم برم یه پسر دیگه بیارم که حرفم رو گوش کن. نه مامان ! یه پسر دیگه نیار من رو بیار.
علی جون میشه من رو مامان جونی صدا کنی. بله مامانی. بعد چند لحظه که میخواست صدام کنه و یادش رفته بود. مامانی! اسمت چی بود؟
بعد هر دفعه که میرم دنبالش مهد: مامانی! من خیلی وقت تو رو ندیدم. بیا بوست کنم.
صبح ها که میرسیم مهد: مامانی! تو برو من میرم پیش خانم سلگی تا مهلمم بیاد.
عشقولم تو دانشگاه الزهراء




4شنبه 18مهر97 


